وقتی که قرها میریزد! 


مدتها بود که فکر میکردیم دچار غم باد هستیم اما زهی خیال باطل که دچار قر گرفتگی مزمن کمر بودیم و نمیفهمیدم ، تا اینکه شب جمعه به لطف دختر خاله و پسر خاله زیبا رویمان این قر را خالی کردیم و از شر این بار عظیم راحت شدیم ، شب جمعه مراسم بله برون این دو مهربان بود و به همین مناسبت یک مهمانی گرفته بودند توپ !
سر شب ساعت 7 برفتم به فرودگاه دنبال آرش و از آنجا بیامدیم به کلبه درویشیمان و کمی دوپینگ معنوی کردیم و باقی دوپینگ ر بگذاشتیم برای مجلس و برای همین با خمره ای بر دوش و پیاله ای در دست راهی شدیم ، آنجا که رسیدیم ، دیدم حاج مسعود چاخان گفت : الا ای ایها الحاجی ادر کاسا و ناولها که لب تشنه اند یاران ، ما هم خمره را درآوردیم و در زیر عبای حاج مسعود بگذاشتیم و او را به سمت اتاق هل دادیم و خود با حرکات ناموزون به دل مجلس هجوم برده و حواسها رو به سمت خویش جلب نمودیم ، سپس تا میخواستیم جلوس کنیم ما را بلند میکردند که حاجی بلرزون ، حاجی برقصون ، تا اینکه آخر شب پس از صرف شام با شکمی پر و سری منگ در گوشه ای کنج عزلت گزیده بودیم که حاج امید این نو داماد ، دست به گریبان ما انداخت که حاجی ، جواتی را بترکان ! مشهدی گویان میگفتم مو بلت نیستم ، موره بلند نکنن و از آن سو حاج امید ما را همینگونه کشان کشان به مسلخ می برد و آنگاه که فهمیدم کار از کار گذشته ، نعره ای زدیم که موره ول کنن ! و آنگاه دست به سر و دست به کمر به میدان رقص هجوم برده ، جمیع رقاصان را از معرکه به دور کرده و پس از پایان صدای ساز و دهل و نشستن گرد و خاکی که بلند کرده بودیم ، مشاهده نمودیم جمیع مهمانان دست بر دل گرفته و اشک از چشمانشان سرازیر شده و برای ما سوت بلبلی میزنند و میگویند حاجی دوست داریم ، حاجی دوست داریم و بدین سان شبی پر از خاطره و خوشی برایمان به جای گذاشتند
جای تمام دوستان و بستگان خالی ، خوشی عظیمی از دستشان در رفت
باشد تا در آینده تمامی دوستان و یاران قرها را خالی کنند و بدنها را بلرزانند
خداوند این برادر آرش عزیز را هم از ما نگیرد که هر وقت او با ماست قهقه های ما قطع نمی شود


This page is powered by Blogger. Isn't yours?

Weblog Commenting by HaloScan.com