یاغینامهباور کنیم
حرف آراممان نمی کند وقتی در به در پی کسی می گردیم یا گوشی تلفن را بر می داریم و حرکات دست هامان تند تر می شود حرف آراممان نمی کند مگر پیش از خواب وقتی سخت بخندیم و روز را فراموش کنیم یا گریه کنیم تا به خواب رویم. قدیما January 2004 February 2004 June 2004 August 2004 September 2004 October 2004 November 2004 December 2004 January 2005 February 2005 March 2005 April 2005 May 2005 June 2005 July 2005 August 2005 September 2005 October 2005 November 2005 December 2005 January 2006 April 2006 June 2006 July 2006 September 2006 October 2006 November 2006 December 2006 February 2007 March 2007 |
صحنه دوم اناق اقای خامنه ای
عزراییل در حالی وارد اتاق آقا میشود که برادران پاسدار تازه بساط منقل را جمع کرده اند و اطاق را دود غلیطی فرا گرفته و آقا هم مشغول هم زدن چایی نباتش است،عزراییل از فرط دود غلیظی که در اطاق جریان دارد از چشمهایش اشک جاری میشود و به خاطر استنشاق دود به شدت سرفه میکند،آقا سید علی که در عالم هپروت سیر میکند با شنیدن صدای سرفه از جا میپرد و چشمهایش را باز میکند و به گونه ای مبهم مردی سیاه پوش را میبیند و در ادامه میگوید: تویی سعید؟!(سعید لقبی است در جمهوری اسلامی به مانند شوالیه و دوک و سر،که به هر کسی داده نمیشود!)پدر سوخته بیا ببینم باز چه پروژه ای داری؟!زنجیره ای،بسته ای،دسته ایی،هسته ایی،دست و پا شکسته ایی؟!!! عزراییل به سختی خودش را می رساند به آقا و میگوید:نه خیر آقا سعید نیستم ،ملک الموت هستم اقا با خنده ای نخودی و در حالی که هنوز فکر میکند مرد سیاه پوش سعید است ادامه میدهد:راست میگویی،یادمان نبود ،خودمان این لقب را به تو اعطا کردیم(یحتمل سعید مورد نظر آقا امامی بوده!) عزراییل که تا این لحظه حسابی دود داخل اتاق را استنشاق کرده به اصطلاح بخوری میشود و در حالت منگی و پس از شنیدن صحبتهای اقا فکر میکند که اشتباهی به خدمت خدا حاضر شده پس با ترس و لرز می گوید:بله اعلی حضرت،ببخشید این وقت شب مزاحم شده ام،عفو بفرمایید،مبدانم شما از هر رازی آگاهی دارید،حتما فهمیده بودید رفته بودم کلک آقای رفسنجانی را بکنم، به خدا تقصیر من نبود،به خودتان قسن همش تقصیر ابلیس بود.... آقا که هنوز فکر میکند عزراییل سعید است با ختده ای بلند ادامه می دهد:ای پدر سوخته،تو که دستهای ابلیس را هم از پشت بسته ای،راستش را بگو باز چه طرح جدیدی آورده ای،کلک علی اکبر را هم کندی رفت،چه دل و جگری پیدا کرده ای سعید..... عزراییل که حالش کمی بهتر شده با شنیدن دوباره اسم سعید چشمانش را گشاد میکند و میفهمد که اشتباه کرده و این خود آقاست،پس با عصبانیت می گوید:آقا بلند شوید خودتان را جمع و جور کنید،منم عزراییل،در راستای عشقتان به آن دنیا،خدا امر فرموده که خدمت برسیم آقا سید علی که کماکان فکر میکند عزراییل سعید است با عصبانیت عینکش را روی چشم میگذارد و می گوید:تو غلط کرده ای مرتیکه!آمریکا هم غلط مرده!باز کاه و یونجه ات زیادی شده برای ما هم شاخ و شانه میکشی،نکند خیال کرده ای می توانی ما را هم در تسبیح بیاندازی...... عزراییل که دیگر اشکش در آمده با ناله می گوید:بابا سعید کیه دیگه،به خدا عزراییلم،نگاه کنید،منم،چند سال قبل هم خدمت رسیدیم که دستتان را تقدیممان کردید،به ریش و سبیلتان قسم خودم هستم(در این لحظه عزراییل شروع به گریه میکند) آقا سید علی با کنجکاوی و حیرت نگاه میکند و قیافه عزراییل را به یاد می اورد و میگوید:راست میگویید،ببخشید جناب عزراییل به جا نیاوردم،قیافه تان خیلی تغییر کرده،خیلی پیر شده اید عزراییل در حالی که اشکهایش را پاک میکند:بله،آقای رفسنجانی هم همین را گفتند،از وقتی زن گرفتیم و بچه دار شدیم اینقدر شکسته شدیم،تقصیر ما هم نبود،خدا مجیورمان کرد،گفت کارمند مجرد از این به بعد نباید داشته باشیم! آقا با دلسوزی:آخی،حتما الان هم برای مساعدت مالی مراجعه کرده اید،اتفاقا احمدی نژاد شهردار،بک سری قانون های جدید گذاشته که چند تبصره اش به شما میخورد،همین حالا برایتان یادداشتی می نویسم که در سال پاسخگویی کارتان را فی الفور راه بیاندازند عزراییل:قربان از بس برای این سالها اسم میگذارید قاطی کرده اید ها،ماشالله روی دست سال شمار چینی هم بلند شده اید،امسال سال وحدت و یکدلی است ، سال پاسخگویی سال قبل بود،بعد هم بنده که عرض کردم،برای اخذ جان مبارک شما خدمت رسیده ام آقا که تازه دوزاریش جا افتاده دچار لرز می شود و میگوید:آمدی جانم به قربانت ولی جالا چرا عزراییل با کنجکاوی:مگر چه ایرادی دارد آقا؟! آقا سید علی با ناراحتی:فدای چشمهای بادومیت!مگر نمیبینی اسلام در خطر است و از همه طرف محاصره مان کرده اند،مگر نمیبینید انقلاب و کشور در خطر است،تازه ما داریم برای اعتلای نظام و حفظ ارزشها بمب اتم می سازیم،آخر کجا برویم!؟ عزراییل:اتفاقا به آقای رفسنجانی هم عرض کردم،خود مهدی آقای زمانی تا چند وقت دیگر می آیند و سکان را در دست میگیرند،شما اصلا خودش را ناراحت نکنید آقا سید علی با کنجکاوی:پس کار علی اکبر هم تمام شد؟!اورا هو قبضه روح کردید؟! عزراییل:نه خیر،متاسفانه ایشان از دست مان فرار کردند آقا سید علی با ننه من غریبم بازی:میبینید آقای عزراییل،با این اوضاع و احوال که همه از مرگ و شهادت می ترسند و فرار میکنند،چگونه میخواهید من انقلاب را تنها بگذارم تا به دست این ترسوها تیکه و پاره نشود، خودتان که استحضار دارید ما را از مرگ باکی نیست، دفعه قبل هم دستمان را شجاعانه در طبق اخلاص گذاشتیم..... عزراییل با حالتی حق به جانب سرش را نزدیک گوش آقا سید علی می کند و پچ پچ کنان می گوید:مثل اینکه یادتان رفته دفعه قبل شلوار و عبایتان را.......!!! آقا سید علی که از خجالت سرخ شده نقشه ای به ذهنش می رسد و میگوید:باشد جناب ملک الموت،مثل اینکه تقدیرمان این است،من حاضرم،فقط همین استکان چایی را بنوشیم که مثل جدمان تشنه از دنیا نرویم،یک اسنکان هم شما میل بفرمایید و گلویی تازه کنید.. آقا سید علی برای عزراییل چایی میریزد و یک حبه سیاه کوچولو هم یواشکی توی استکان عزراییل می اندازد و بعد هم رویش نبات می اندازد و هم میزتد و جلوی عزراییل میگذارد عزراییل از همه جا بی خبر استکان چایی را تا ته سر میکشد و بعد از لحظه ای بیهوش میشود و آقا سید علی هم با بنز ضد گلوله اش به مکان نامعلومی فرار می کند..... 1 ساعت بعد ،عزراییل روی میز پوکر دراز به دراز افتاده و فرشته ها با نگرانی دورش جمع شده اند و به صورتش آب می پاشند،به محض اینکه عزراییل چشمانش را باز می کند،ابلیس نزدیک میشود و میگوید:قربان قد و بالای رعنایت،بالاخره به هوش آمدی،بیا عزی جان،بیا این 2000 خدا هم مال خودت،برو و برای بچه هایت اسباب بازی بخر... عزراییل با عصبانیت از جا بلتد میشود و میگوید:پولت بخورد توی سرت،نزدیک بود مارا به کشتن بدهی!حالا زن و بچه ام هیچ،جواب خدا را چه میدادی؟!!!بگذارید جان همین ملعون را بگیرم که همه از دستش خلاص شویم... عزراییل این را میگوید و به ابلیس حمله میکند،ابلیس بیچاره دو پا دارد ، دو تای دیگر هم قرض میکند و در حالی که شنل قرمزش را بالا گرفته شروع به دویدن میکند و با صدای بلتد می گوید:تقصیر من چیست عزی جان،این چه بدبختی است که من دارم،چرا هرچه کاسه و کوزه است سر من میشکنند،کف دستم را که بو نکرده بودم،چه می دانستم از من خبیث تر هم وجود دارند...... بعد از این ماجرا ،عزراییل 6 ماه از خدا مرخصی بدون حقوق گرفت تا در کلاسهای توجیهی اطلاعات و عملیات جمهوری اسلامی شرکت کند و درسهایش را به روز کند و ابلیس هم به عنوان شاگرد و لُنگ انداز! در زیر نظر اساتید مجرب نظام، مشغول به کار شد،باشد که خداوند به آنها توفیق روز افزون عطا کند.... -------------------------------------------------------------------------- تلاش برای آزادی مجتبا سمیعینژاد، وبلاگنویس زندانی مجتبی سمیعینژاد، وبلاگنویس 25 ساله و دانشجوی رشته ارتباطات، نویسندهی وبلاگ "من نه منم" و سپس "استیجه"، از تاریخ 11 آبان 1383 تا هشت بهمن 1383 را، "به دلیل انتشار خبر بازداشت 3 وبلاگنویس دیگر" در بازداشت به سر برد. سپس بعد از آزادی موقت در بهمنماه 1383، برای انتشار نظراتش وبلاگ جدیدی ایجاد کرد و همین امر موجب دستگیری مجدد وی، درست به فاصلهی چند روز پس از آزادیاش گردید که این حبس تا امروز نیز ادامه داشته است. مجتبی سمیعینژاد اینک در زندان قزل حصار در میان مجرمان عادی و خلافکاران بهسر میبرد. حکم دو سال زندان برای مجتبا، رسماً به وکیل وی ابلاغ شده است و جرم ناکردهی او "وبلاگنویسی" است؛ همانکاری که همهی ما به آن مشغولایم. این حکم در شعبهی سیزده دادگاه انقلاب بهوسیلهی قاضی سعادت صادر شده است. وظیفهی انسانی و اخلاقی ما وبلاگنویسان و همهی کسانی که به حقوق بشر اعتقاد دارند، اعتراض به این ظلم مسلم است. از تمامی وبلاگنویسان، نهادهای حقوق بشری و انسانهای آزادهی ایران و جهان خواستاریم تا صدای اعتراض خود را به این عمل غیر قانونی و حکم غیر انسانی بلند کرده و آزادی فوری مجتبا سمیعینژاد را خواستار شوند. توضیح: این حرکت به هیچ نهاد، شخص، گروه و ایدئولوژی وابسته نیست و در واقع حرکتی است مستقل و جوشیده از درون خود وبلاگنویسان. |