روده درازی پسر حاج خنوم!!! 


ماجرا از اونجایی شروع شد که یک روز صبح ، خاله آمده بود خونه ما تا با مامان شیرینی درست کنن،همینطور که مشغول شیرینی درست کردن بودن،خاله به مامان گفت که آقای فلانی که یکی از دوستامون هست برای حج عمره اسمم رو یادداشت کرده ،مامان هم گفت ای کاش زودتر میگفتی، منم خیلی دلم میخواست بیام،خاله هم گفت هنوز هم دیر نشده،فکر کنم یک جای خالی دارن،از قضا یک جای خالی موجود بود و ما هم واسه مامان ثبت نام کردیم و دردسر های ما شروع شد
هر کار کردم که منصرفش کنم نشد که نشد،گفتم مادر جان دو حاجی در یک اقلیم نگنجد،میگفت تو حاجی هستی و من حاجیه میشم،به هر حال، از اون روز بود که انواع کتابهای اعمال حج وارد خونه شد،حدود شونصد تا کتاب در طرحها و رنگهای مختلف،یک دست مامان کتاب انگلیسیش بود و یک دستش کتاب دعاهای عربی،نصف روز hello. how are you میگفت و نصف روز ذکرهای مختلف یا حبیبی،هرچی میگفتم مادر جان اینجوری همه رو با هم قاطی میکنی به خرجش نرفت که نرفت،که البته ما قاطی کردیم نه اون،دیگه هرکسی هم که قبلا رفته بود مکه ،تجربیات گرانبهاش رو در اختیار مامان میگذاشت،یکی از بامزه ترین این تجربیات ،نامه حاوی نکات ایمنی بود که دختر خاله ام واسه مامان نوشته بود و من و بابا از سر شیطنت کلی خوندیم و خندیدیم،مثلا نوشته بودکه خاله جان آنجا که رفتی و محرم شدی،در بازگشت به هتل در آسانسور آیینه هست،مواظب باشید در آیینه نگاه نکنید،خوب البته اگر هم نگاه کردید انشا الله که حواستان نبوده!!! در فلان جا که رفتید میتوانید دعای مخصوص مادی و معنوی بکنید که البته من یادم رفت دعای معنوی بکنم!!!....
روزهای آخری که مامان میخواست بره، باز از سر شیطنت یک روز آه عمیقی کشیدم و گفتم، مامان کاش پاسپورت من هم زودتر میآمد که منم با شما میامدم و مامان گفت،آره ، خیلی دوست داشتم بیای اونجا رو ببینی و در همین لحظه بود که من از خنده منفجر شدم و گفتم :چیه حتما میخوای بیام اونجا رو ببینم و جو گیر بشم،مامان جان ما مکه نرفته حاجی هستیم و نور بالا میزنیم و سیدمون رو هم کشتن!،مامان گفت نه از اون لحاظ،از این لحاظ که اونجا ، جو معنوی بزرگی در جریان هست !!!(یک باز هم گفت به خاطر معماری بسیار زیبای اونجا!!)
گفتم ای بابا همین حاج رضای خودمون دم دست هست، هر وقت خیلی احتیاج پیدا کردم به جو معنوی، میرم با کبوترهاش بازی میکنم......به هر طریقی بود مامان ما راهی فتح مکه شد و من و بابا دو هفته تنها بودیم،بابای ما هم که غذا درست کردن بلد نبود و همش به جای برنج یه چیزای دیگه ای که قبلا برنج بود به خوردمون می داد،و بسی ما در این مدت گشنگی کشیدیم،هرچی زیر پای بابا نشستم که بابا جان برو یه مادر و دختر بگیر که از این گشنگی خلاص بشیم به گوشش نرفت که نرفت،حتی پیشنهاد دادم که مادر واسه من ،دختره واسه تو،اما خوش اشتها میگفت نه،هر دوتاش واسه من! همه این ماجراها گذشت تا اینکه دیشب دیگه حاج خانوم ما از سفر برگشت و ما رو از درد عظیم بی مادری نجات داد،حالا دیشب که میخواستیم بریم فرودگاه،بابا رفته بود گل خریده بود و من همراهش نبودم،بعد که رفتم فرودگاه و گل رو دیدم،میبینم از این گلهایی هست که توی قلب جاسازی شده و در ولنتاین عشاق به هم هدیه میدن،بهش میگم پسر جان این چیه گرفتی؟! مایه آبرو ریزی هست،هرکی این رو دست من ببینه فکر میکنه دوست دختر من از مکه میاد نه زن تو،خلاصه که هر کی گل رو در دست ما میدید یک متلکی بارمون میکرد،بیشترین متلک این بود که میگفتن یک تیر هم از وسط این قلب رد میکردی و منم میگفتم تیرش تو قلب بابام جا مونده در نمیاد ،پدر جانباز هستن!
حالا مامان که آمده،میبینم یکی از این تسبیح هایی که ریکی مارتین میندازه دور گردنش،انداخته دور دستش و سوژه شده،از طرفی بابا رو هم جلوی جمع نبوسید،رفتم جلو میگم حاج خانوم به خدا این شوهرتون هست،به شما محرم هست،بوسیدنشون از نظر شرعی اشکالی نداره و در اخر هم مجبور شدم خودم مثل دیوار حائل بینشون وایستم و بوسشون رو رد و بدل کنم!
در اخر کار هم که مراسم شنیع گوسفند کشی بود که ما را همی از این کار چندش میشود و وقتی بع بع این گوسنفدکان بیچاره را که از ترس فریاد میکشند میشنویم، جگرمان آتش میگیرد،وای به روزی که گوسفندها قدرت را در دست بگیرند،آنچنان انتقام خوفناکی از ما بگیرند که در تاریخ یاد نشده باشد.
روده درازی های این حاجی را به حاجیه شدن مادرش ببخشید و از این به بعد به حاجی بگویید ،پسر حاج خانوم!!!


This page is powered by Blogger. Isn't yours?

Weblog Commenting by HaloScan.com