سال نو مبارک 


میگویند سالی که نکوست از بهارش پیداست،پارسال بهار خوبی بود،انقدر خبرها و اتفاقات خوب هجوم اورده بودند که با خودم گفتم حتما سال خوبی برایمان خواهد بود،اما با گذشتن بهار ،نکویی سال هم گذشت،سال پر محنتی بود،از هر طرفی که نگاه می کردم محنت می بارید،به هر سو نقبی از امید و شادمانی باز میکردم و میکردیم، زلزله و طوفانی همه چیز را خراب می کرد،گرچه چند اتفاق بسیار خوب هم برای من یکی افتاد اما زیر سایه همان ماتم گم شدند و فراموش!
دیروز ظهر پیک های مشروب رو دوتا یکی بالا میرفتم،بلکه قبل از سال جدید روحیه از دست رفته ام را به دست بیارم و با دلی نکو به استقبال سال جدید و بهار بروم،با سری مست و بیهوش،امااوضاع بدتر شد که بهتر نشد،من هم دست بر نداشتم،تا لحظه تحویل سال نوشیدم و نوشیدم…..شب که از دید و بازدیدهای عید برگشتیم،دوباره بساط شرابم را پهن کردم،مامان گفت:چه خبرشده؟!
گفتم امشب میخواهم انقدر بنوشم که از چشمهایم(( می)) برون تراود…
شراب هیچ خاصیتی که ندارد حداقل این خاصیت را دارد که سنگین ترین بغض هاو دلتنگی ها را میشکند....سر شام هم از نوشیدن دست بر نداشتم و لیوان مشروب کنارم بود،بابا برای شام سر میز حاضر شد ،تعارفی زدم که برای یک بار هم شده با ما هم پیک باش اما به همان گفتن نوش جان کفایت کرد و نشست،در حین شام خوردن با غصه گفت:زانوهام که درد میکنه،این ماشین هم که خرابه و ناجور کار میکنه،با این اوضاع و احوال هم که نمیشه سر زمینهایش(زمینهای پدرش) باشم اما حالا اون فکر میکنه دارم بهانه میارم و نمیخوام برم
گفتم بابا جان،توضیح چه فایده ای دارده ، بهترین راه خلاصی، همون مرگ هست!نظرت با خودکشی دسته جمعی چیه؟!سه نفری میریم زیر گاز میخوابیم!
نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و سرش رو تکون داد،مامان هم کمی چپ چپ نگاه کرد و به غدا خوردن ادامه داد،اما من دیگه نتونستم بشینم،بالاخره سیل ((می))از چشمها جاری شد،بلند شدم رفتم تو اطاقم و در رو بستم و دراز کشیدم،بابا چند لحظه بعد وارد اطاق شد،میخواست مطمئن بشه که یک وقت پسر مستش زیر گاز نخوابیده باشه!پرسید چی شده؟!گفتم هیچی ،بیا کنار من دراز بکش
کنار من روی تخت خوابید و من مثل بچه های کوچولو سرم رو گذاشتم رو سینه اش و …دوباره پرسید چی شده بابا؟!گفتم کاش من رو به وجود نمی اوردی….گفت چرا مگر چی شده؟!گفتم هیچی…همینطور نیم ساعتی در همین حال مونده بودیم و اب دهن و دماغ و اشک و همه چی با هم قاطی شده بود،بابا رو محکم مثل خدا!در بغل گرفته بودم و مثل بچه ها گریه میکردم،بابا گفت :خدا بزرگه بابا جان،همه چی درست میشه،حالا برو صورتت رو بشور و بقیه شام و شرابت رو بخور وبعد بیا بخواب،همین کارها رو کردم و خوابیدم،اما خوابها هم سر یاری نداشتند.....
حالا این سال جدید و این بهارش،امید وارم و امید دارم که امسال برعکس سال قبل باشد و نکویی سال ،خودش را به بهار کاری ندهد و خود را نمایان کند
ما ایستاده ایم هنوز
گرچه شکسته،گرچه خسته
----------------------------------------------------
،ببخشید که اول سال سر به ناله و مرثیه سرایی گذاشتم
ببخشید که هنوزاز دیشب مستم
و ببخشید هر انچه گناه بود از من


This page is powered by Blogger. Isn't yours?

Weblog Commenting by HaloScan.com