یاغینامهباور کنیم
حرف آراممان نمی کند وقتی در به در پی کسی می گردیم یا گوشی تلفن را بر می داریم و حرکات دست هامان تند تر می شود حرف آراممان نمی کند مگر پیش از خواب وقتی سخت بخندیم و روز را فراموش کنیم یا گریه کنیم تا به خواب رویم. قدیما January 2004 February 2004 June 2004 August 2004 September 2004 October 2004 November 2004 December 2004 January 2005 February 2005 March 2005 April 2005 May 2005 June 2005 July 2005 August 2005 September 2005 October 2005 November 2005 December 2005 January 2006 April 2006 June 2006 July 2006 September 2006 October 2006 November 2006 December 2006 February 2007 March 2007 |
میگویند سالی که نکوست از بهارش پیداست،پارسال بهار خوبی بود،انقدر خبرها و اتفاقات خوب هجوم اورده بودند که با خودم گفتم حتما سال خوبی برایمان خواهد بود،اما با گذشتن بهار ،نکویی سال هم گذشت،سال پر محنتی بود،از هر طرفی که نگاه می کردم محنت می بارید،به هر سو نقبی از امید و شادمانی باز میکردم و میکردیم، زلزله و طوفانی همه چیز را خراب می کرد،گرچه چند اتفاق بسیار خوب هم برای من یکی افتاد اما زیر سایه همان ماتم گم شدند و فراموش!
دیروز ظهر پیک های مشروب رو دوتا یکی بالا میرفتم،بلکه قبل از سال جدید روحیه از دست رفته ام را به دست بیارم و با دلی نکو به استقبال سال جدید و بهار بروم،با سری مست و بیهوش،امااوضاع بدتر شد که بهتر نشد،من هم دست بر نداشتم،تا لحظه تحویل سال نوشیدم و نوشیدم…..شب که از دید و بازدیدهای عید برگشتیم،دوباره بساط شرابم را پهن کردم،مامان گفت:چه خبرشده؟! گفتم امشب میخواهم انقدر بنوشم که از چشمهایم(( می)) برون تراود… شراب هیچ خاصیتی که ندارد حداقل این خاصیت را دارد که سنگین ترین بغض هاو دلتنگی ها را میشکند....سر شام هم از نوشیدن دست بر نداشتم و لیوان مشروب کنارم بود،بابا برای شام سر میز حاضر شد ،تعارفی زدم که برای یک بار هم شده با ما هم پیک باش اما به همان گفتن نوش جان کفایت کرد و نشست،در حین شام خوردن با غصه گفت:زانوهام که درد میکنه،این ماشین هم که خرابه و ناجور کار میکنه،با این اوضاع و احوال هم که نمیشه سر زمینهایش(زمینهای پدرش) باشم اما حالا اون فکر میکنه دارم بهانه میارم و نمیخوام برم گفتم بابا جان،توضیح چه فایده ای دارده ، بهترین راه خلاصی، همون مرگ هست!نظرت با خودکشی دسته جمعی چیه؟!سه نفری میریم زیر گاز میخوابیم! نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و سرش رو تکون داد،مامان هم کمی چپ چپ نگاه کرد و به غدا خوردن ادامه داد،اما من دیگه نتونستم بشینم،بالاخره سیل ((می))از چشمها جاری شد،بلند شدم رفتم تو اطاقم و در رو بستم و دراز کشیدم،بابا چند لحظه بعد وارد اطاق شد،میخواست مطمئن بشه که یک وقت پسر مستش زیر گاز نخوابیده باشه!پرسید چی شده؟!گفتم هیچی ،بیا کنار من دراز بکش کنار من روی تخت خوابید و من مثل بچه های کوچولو سرم رو گذاشتم رو سینه اش و …دوباره پرسید چی شده بابا؟!گفتم کاش من رو به وجود نمی اوردی….گفت چرا مگر چی شده؟!گفتم هیچی…همینطور نیم ساعتی در همین حال مونده بودیم و اب دهن و دماغ و اشک و همه چی با هم قاطی شده بود،بابا رو محکم مثل خدا!در بغل گرفته بودم و مثل بچه ها گریه میکردم،بابا گفت :خدا بزرگه بابا جان،همه چی درست میشه،حالا برو صورتت رو بشور و بقیه شام و شرابت رو بخور وبعد بیا بخواب،همین کارها رو کردم و خوابیدم،اما خوابها هم سر یاری نداشتند..... حالا این سال جدید و این بهارش،امید وارم و امید دارم که امسال برعکس سال قبل باشد و نکویی سال ،خودش را به بهار کاری ندهد و خود را نمایان کند ما ایستاده ایم هنوز گرچه شکسته،گرچه خسته ---------------------------------------------------- ،ببخشید که اول سال سر به ناله و مرثیه سرایی گذاشتم ببخشید که هنوزاز دیشب مستم و ببخشید هر انچه گناه بود از من |